|
حرف هم نمی زنی. وقتی هم از تو سوال می پرسیم برای جواب ندادن انقدر می خندی و می خندانی که دلدرد می گیریم و اخر فراموش می کنیم که حرف نزدی. نه اینکه اصلا حرف نزنی! از خودت نمی گویی.. از دلت نمی گویی.. ولی می بینیم که درد داری چون هرچقدر هم لبانت خندان باشد.. هر چقدر هم صدای خنده ات را دوست داشته باشیم.. وقتی که خیره می شویم..می بینیم.. ان برق کوچک چشمانت را که غم خاصی در ان غرق شده می بینیم. ان برق کوچک چشمانت که دوست داشتنی نیست چون حرف راستش قلب ادم را به درد می اورد. بی حوصله و تنبل هم شدی! دیگر نه عکس می گیری.. نه حرف نگفته ای را می نویسی.. نه تاتر می روی.. نه می خوانی.. نه با بچه های همسایه بالا و پایین می پری.. نه به پارک مورد علاقه ات می روی.. نه دیگر طعم قهوه دیوانه ات می کند..نه از دیوانگی هایت دفاع می کنی.. نه می خواهی باشیم..نه می خواهی که نباشیم.. و ما را گیج می کنی و خودت گیج تر. اشک هایت هم دیگر خبر نمی دهند! مادری سر کودکش داد می زند و تو گریه می کنی.پسرک دود می کند تمام غصه هایش را و تو گریه می کنی.کسی می افتد و تو گریه می کنی.. و گریه هایت را دیگر پنهان نمی کنی ولی هق هقهایت را هنوز هم قورت می دهی روی همان بغض های کهنه. فراموش کار هم که شده ای! فراموش می کنی با چه کسی باید خوب باشی..با چه کسی نباید بگردی.. دلت برای چه کسی نباید تنگ شود..چه قراری در چه ساعتی داشتی.. حتی فراموش می کنی که باید خیلی ها را فراموش می کردی.. دیگر خیلی هم مرتب نیستی.. خیلی هم رنگ ها تو را به وجد نمی اورد.. بازی ها برایت تازگی ندارند و چهره ها حتی! چهره هایی که نگاهشان می کنی.. خیلی ساده..بی سر و صدا.. با نگاهی خالی از مفهوم.. و خدا می داند درونت چه می گذرد که قلبت تند می زند.. تند تر از همیشه. راستی تو چرا انقدر خسته ای؟ چشمانت خسته اند.. و موهایت را که چند روز پیش ساعت دو صبح کوتاه کردی هم خسته بودند.. انگشتانت هم.. حتی برای یک اشاره خسته اند.. و ناخنهایت که ماه هاست رنگیشان ندیده ام.. و دستانت که به هیچ کس نمی بخشیشان..حتی برای چند لحظه.. حتی برای کمک.. خسته اند. . . . دیگر نمی دانم چه بگویم. باید بروم. . . الان است که بگویند دخترک دیوانه ساعت هاست روبروی اینه اش نشسته و با خودش حرف می زند!
+ نوشته شده در دوشنبه 25 آبان1388 12:39 توسط سحر |
توجه:(این متن واسه دیروز ولی سیستم قاطی کرده بود نتونستم بذارمش) یکی میاد،یکی میره اون که میاد می دونه یه روز میره و اونی که میره می دونه که دیگه بر نمی گرده! به قول مصدق: به رود زمزمه گر گوش کن که می خواند سرود رفتن و رفتن و برنگشتن ها را خب در واقع امروز روز تولد خواهر عزیزم،ماندانای مهربونمه که هر چند هنوز رفتنش و باور نکردم ولی کاریم نمی تونم بکنم!!!!! ماندانای عزیزم میخوام بدونی هر چند تا آخر عمرم دیگه نمیبینمت تو بیداری ولی هنوز حس گرم بودن تو و بابا باهام،هنوز نمیتونم باور کنم که دیگه نیستی همش به این امیدم که شاید یه روزی برگردی،میدونم نمیشه ولی خب این تنها راه آروم کردن دلم میخوام بدونی هنوز وقتی تنها میشم،وقتی از همه دلگیر میشم وقتی از نبودنت بغضم میگیره به یاد روزایی که بودی به یاد خنده هامون،شادیامون و با هم بودنمون شاد میشم تولدت مبارک نشکفته گل پرپر شده،به امید با هم بودن دوباره!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! اینم به یاد روزایی که بودی: تولد تولد تولدت مبارک،مبارک مبارک تولدت مبارک بیا شمعا رو فوت کن،تا صد سال زنده باشی دلت شاد ولبت خوش،چو گل پر خنده باشی + نوشته شده در دوشنبه 25 آبان1388 10:22 توسط مونا |
بعضی وقتا انقد ادم ناراحت که دوس داره یا تو سکوت بشینه و به یجا خیره شه یا گریه کنه! بعضی وقتا ادم انقد خوشحال که یا دوس داره یا تو سکوت بشینه و به یجا خیره شه یا گریه کنه! بعضی از اوقات انقد که دلمون تنگ دوس داریم تو سکوت فقط به یجا خیره شیم یا گریه کنیم! بعضی از اوقات انقد که هیجان زده ایم دوس داریم تو سکوت فقط به یجا خیره شیم یا گریه کنیم! من فکر میکنم در این حالات بیشتر از هر موقع دیگه ای میتونیم به خدا برسیم کارش یه امتحان کردن! تو اون اوقات بشینیم با خدا حرف بزنیم،داد بزنیم،گریه کنیم،بخندیم و....... اون وقت می بینیم که چقد آروم میشیم خدا بزرگ.انقد بزرگ که همه ی دلتنگیا رو تو دلش جا میده خدا مهربون.انقد مهربون که همیشه ناراحتیاتو به خوشحالی تبدیل می کنه(ولی بعضی اوقات دیر!!!) خدا با حوصلست.انقد زیاد که هرچی از هیجان زدگیت واسش حرف بزنی حوصلش سر نمیره خدا با معرفت.انقد با معرفت که شادیات و خراب نمیکنه خدا تنها واژه ایه که هرچی بگی بازم سیر نمیشی،تنها اسمیه که آرامش و به دل دعوت می کنه و تنها عشقیه که هیچ وقت ازش خسته نمیشی خدایا با تمام وجودم دوست دارم + نوشته شده در پنجشنبه 21 آبان1388 13:16 توسط مونا |
سلام امروز می خوام زندگی نامه ی یکی از نویسندگان مورد علاقم رو براتون بذارم.من خیلی دوسش دارم اگه تا حالا کتاباش رو نخوندید توسعه میکنم که بخونید حتمآ. زندگینامه پائولو کوئلیو در سال 1947، درخانوادهای متوسط به دنیا آمد. پدرش پدرو، مهندس بود و مادرش، لیژیا، خانهدار. درهفت سالگی، به مدرسهی عیسویهای سن ایگناسیو درریودوژانیرو رفت و تعلیمات سخت و خشک مذهبی، تاثیر بدی بر او گذاشت. اما این دوران تاثیر مثبتی هم براو داشت.
در راهروهای خشک مدرسهی مذهبی، آرزوی زندگیاش را یافت: میخواست نویسنده شود. درمسابقهی شعر مدرسه، اولین جایزهی ادبی خود را به دست آورد. مدتی بعد، برای روزنامهی دیواری مدرسهی خواهرش سونیا، مقالهای نوشت که آن مقاله هم جایزه گرفت. اما والدین پائولو برای آیندهی پسرشان نقشههای دیگری داشتند. میخواستند مهندس شود. پس، سعی کردند شوق نویسندگی را در اواز بین ببرند. اما فشار آنها، و بعد آشنایی پائولو باکتاب مدار راسالسرطان اثر هنری میلر، روح طغیان را در اوبرانگیخت و باعث روی آوردن او به شکستن قواعد خانوادگی شد. پدرش رفتار اورا ناشی ازبحران روانی دانست. همین شد که پائولو تا هفده سالگی، دوبار دربیمارستان روانی بستری شد و بارها تحت درمان الکتروشوک قرار گرفت. کمی بعد، پائولو با گروه تاتری آشنا شد و همزمان، به روزنامهنگاری روی آورد. ازنظر طبقهی متوسط راحتطلب آن دوران، تاتر سرچشمهی فساد اخلاقی بود. پدر و مادرش که ترسیده بودند، قول خود را شکستند. گفته بودند که دیگر پائولو رابه بیمارستان روانی نمیفرستند، اما برای بار سوم هم او رادر بیمارستان بستری کردند. پائولو، سرگشتهترو آشفتهتراز قبل، از بیمارستان مرخص شد و عمیقا در دنیای درونی خود فرو رفت. خانوادهی نومیدش، نظر روانپزشک دیگری را خواستند. روانپزشک به آنهاگفت که پائولو دیوانه نیست و نباید دربیمارستان روانی بماند. فقط باید یاد بگیرد که چهگونه با زندگی روبهرو شود. پائولو کوئلیو، سی سال پس ازاین تجربه، کتاب ورونیکا تصمیم میگیرد بمیرد رانوشت. پائولو خود میگوید : ورونیکا تصمیم میگیرد بمیرد، درسال 1998 در برزیل منتشر شد. تا ماه سپتامبر، بیشتر 1200 نامهی الکترونیکی و پستی دریافت کردم که تجربههای مشابهی را بیان میکردند. در اکتبر، بعضی از مسایل مورد بحث دراین کتاب ــ افسردگی، حملات هراس، خودکشی ــ در کنفرانسی ملی مورد بحث قرار گرفت. در 22 ژانویهی سال بعد، سناتور ادواردو سوپلیسی، قطعاتی ازکتاب مرا درکنگره خواند و توانست قانونی را به تصویب برساند که ده سال تمام، درکنگره مانده بود: ممنوعیت پذیرش بیرویهی بیماران روانی در بیمارستانها. در سال 1973، پائولو و رائول، عضو انجمن دگراندیشی شدند که بر علیه ایدئولوژی سرمایهداری تاسیس شده بود. به دفاع ازحقوق فردی هر شخص پرداختند و حتا برای مدتی، به جادوی سیاه روی آوردند. پائولو تجربهی این دوران رادر کتاب والکیریها به روی کاغذ آورده است. در این دوران، انتشار «کرینگ ـ ها» راشروع کردند. «کرینگ ـ ها»، مجموعهای از داستانهای مصور آزادیخواهانه بود. دیکتاتوری برزیل، این مجموعه را خرابکارانه دانست و پائولو و رائول را به زندان انداخت. رائول خیلی زود آزاد شد، اما پائولو مدت بیشتری درزندان ماند، زیرا او را مغز متفکر این اعمال آزادیخواهانه میدانستند. مشکلات او به همان جا ختم نشد; دوروز پس ازآزادیاش، دوباره در خیابان بازداشت شد و اورا به شکنجهگاه نظامی بردند. خود پائولو معتقد است که باتظاهر به جنون و اشاره به سابقهی سه بار بستریاش در بیمارستان روانی، ازمرگ نجات یافته است. وقتی شکنجهگران در اتاقش بودند، شروع کرد به خودش را زدن، و سرانجام از شکنجهی اودست کشیدند و آزادش کردند. این تجربه اثر عمیقی بر او گذاشت. پائولو دربیست و شش سالگی به این نتیجه رسید که به اندازهی کافی "زندگی" کرده و دیگر میخواهد "طبیعی" باشد. شغلی دریک شرکت تولید موسیقی به نام پلیگرام یافت و همان جا با زنی آشنا شدکه بعد بااو ازدواج کرد. در سال 1977 به لندن رفتند. پائولو ماشین تایپی خرید و شروع به نوشتن کرد. اما موفقیت چندانی به دست نیاورد. سال بعد به برزیل برگشت و مدیر اجرایی شرکت تولید موسیقی دیگری به نام سیبیسی شد. اما این شغل فقط سه ماه طول کشید. سه ماه بعد، همسرش ازاو جدا شد و از کارش هم اخراجش کردند. بعد بادوستی قدیمی به نام کریستینا اویتیسیکا آشنا شد. این آشنایی منجر به ازدواج آنهاشد و هنوز باهم زندگی میکنند. این زوج برای ماه عسل به اروپا رفتند و درهمین سفر، ازاردوگاه مرگ داخائو هم بازدید کردند. در داخائو، اشراقی به پائولو دست داد و در حالت اشراق، مردی رادید. دوماه بعد، درکافهای در آمستردام، باهمان مرد ملاقات کرد و زمان درازی با او صحبت کرد. این مرد که پائولو هرگز نامش را نفهمید، به اوگفت دوباره به مذهب خویش برگردد و اگر هم به جادو علاقهمند است، به جادوی سفید روی بیاورد. همچنین به پائولو توصیه کرد جادهی سانتیاگو (یک جادهی زیارتی دوران قرون وسطی) را طی کند. پائولو، یک سال بعد از این سفر زیارتی، درسال 1987، اولین کتابش خاطرات یک مغ رانوشت. این کتاب به تجربیات پائولو درطول این سفر میپردازد و به اتفاقات خارقالعادهی زیادی اشاره میکند که در زندگی انسانهای عادی رخ میدهد. یک ناشر کوچک برزیلی این کتاب راچاپ کرد و فروش نسبتا خوبی داشت، اما با اقبال کمی ازسوی منتقدان روبهرو شد. پائولو درسال 1988، کتاب کاملا متفاوتی نوشت: کیمیاگر. این کتاب کاملاً نمادین بود و کلیهی مطالعات یازده سالهی پائولو را دربارهی کیمیاگری، در قالب داستانی استعاری خلاصه میکرد. اول فقط 900 نسخه از این کتاب فروش رفت و ناشر، امتیاز کتاب را به پائولو برگرداند. پائولو دست ازتعقیب رویایش نکشید. فرصت دوبارهای دست داد: با ناشر بزرگتری به نام روکو آشنا شدکه از کار اوخوشش آمده بود. درسال1990، کتاب بریدا رامنتشر کرد که در آن، دربارهی عطایای هر انسان صحبت میکرد. این کتاب با استقبال زیادی مواجه شد و باعث شد کیمیاگر و خاطرات یک مغ نیز دوباره مورد توجه قرار بگیرند. درمدت کوتاهی، هرسه کتاب در صدر فهرست کتابهای پرفروش برزیل قرار گرفت. کیمیاگر، رکورد فروش تمام کتابهای تاریخ نشر برزیل راشکست و حتا نامش درکتاب رکوردهای گینس نیز ثبت شد. در سال 2002، معتبرترین نشریهی ادبی پرتغالی به نام ژورنال د لتراس، اعلام کرد که فروش کیمیاگر، ازهر کتاب دیگری در تاریخ زبان پرتغالی بیشتر بوده است. در ماه مه 1993، انتشارات هارپر کالینز، کیمیاگر رابا تیراژ اولیهی50000 نسخه منتشر کرد. در روز افتتاح این کتاب، مدیر اجرایی انتشارات هارپر کالینز گفت: «پیدا کردن این کتاب، مثل آن بود که آدم صبح زود، وقتی همه خوابند، برخیزد و طلوع خورشید رانگاه کند. کمی دیگر، دیگران هم خورشید راخواهند دید.» ده سال بعد، درسال 2002، مدیر اجرایی هارپرکالینز به پائولو نوشت: «کیمیاگریکی ازمهمترین کتابهای تاریخ نشر ما شده است.» موفقیت کیمیاگر درایالات متحده، آغاز فعالیت بینالمللی پائولو بود. تهیهکنندگان متعددی از هالیوود، علاقهی زیادی به خرید امتیاز ساخت فیلم از روی این کتاب نشان دادند و سرانجام، شرکت برادران وارنر درسال1993، این امتیاز راخرید. پیش از انتشار کیمیاگر درامریکا، چند ناشر کوچک دراسپانیا و پرتغال، آن را منتشر کرده بودند. اما این کتاب تاسال 1995، در فهرست کتابهای پرفروش اسپانیا قرار نگرفت. هفت سال بعد، درسال 2001، اتحادیهی ناشران اسپانیا اعلام کرد که کیمیاگر ازپرفروشترین کتابهای اسپانیاست. ناشر اسپانیایی پائولو (پلنتا)، در سال 2002 مجموعهی آثار کوئلیو را منتشر کرد. فروش آثار کوئلیو درپرتغال، بیش ازیک میلیون نسخه بوده است. در سال 1993، مونیکا آنتونس که از سال 1989، بعد ازخواندن اولین کتاب کوئلیو بااو همکاری میکرد، بنگاه ادبی سنت جوردی را در بارسلون تاسیس کرد تابه نشر کتابهای پائولو نظم ببخشد. در ماه مه همان سال، مونیکا کیمیاگر رابه چندین ناشر بینالمللی معرفی کرد. اولین کسی که این کتاب را پذیرفت، ایوین هاگن، مدیر انتشارات اکس لیبرس از نروژ بود. کمی بعد، آن کاریر، ناشر فرانسوی برای مونیکا نوشت: «این کتاب فوقالعاده است و تمام تلاشم را میکنم تا در فرانسه موفق شود.» در سپتامبر سال 1993، کیمیاگر درصدر کتابهای پرفروش استرالیا قرار گرفت. در آوریل سال 1994، کیمیاگر درفرانسه منتشر شدو بااستقبال عالی منتقدان و خوانندگان مواجه شد و درفهرست پرفروشها قرار گرفت. کمی بعد، کیمیاگر پرفروشترین کتاب فرانسه شد و تاپنج سال بعد، جای خود را به کتاب دیگری نداد. بعد از موفقیت خارقالعاده در فرانسه، کوئلیو راه موفقیت را درسراسر اروپا پیمود و پدیدهی ادبی پایان قرن بیستم دانسته شد. از آن هنگام، هریک ازکتابهای پائولو کوئلیو که در فرانسه منتشر شده، بیدرنگ پرفروش شده است. حتا دریک دوره، سه کتاب کوئلیو همزمان در فهرست ده کتاب پرفروش فرانسه قرار داشت. انتشار کنار رود پیدرا نشستم و گریستم در سال 1994، موفقیت بینالمللی پائولو راتثبیت کرد. دراین کتاب، پائولو دربارهی بخش مادینهی وجودش صحبت کرده است. در سال 1995، کیمیاگر درایتالیا منتشر شد و فروش بینظیری داشت. سال بعد، پائولو دوجایزهی مهم ادبی ایتالیا، جایزهی بهترین کتاب سوپر گرینزا کاور، و جایزهی بینالمللی فلایانو رادریافت کرد. در سال 1996، انتشارات ابژتیوای برزیل، حق امتیاز کتاب کوه پنجم را خرید و یک میلیون دلار پیشپرداخت داد. این رقم، بالاترین مبلغ پیشپرداختی است که تا کنون به یک نویسندهی برزیلی پرداخت شده است. همان سال، پائولو نشان شوالیهی هنر و ادب رااز دست فیلیپ دوس بلازی، وزیر فرهنگ فرانسه دریافت کرد. دوس بلازی دراین مراسم گفت: «تو کیمیاگر هزاران خوانندهای. کتابهای تومفیدند، زیرا توانایی ما را برای رویا دیدن، و شوق ما را برای جست و جو تحریک میکنند.» پائولو درسال 1996، به عنوان مشاور ویژهی برنامهی «همگرایی روحانی و گفت و گوی بین فرهنگها» برگزیده شد. همان سال، انتشارات دیوگنس آلمان، کیمیاگر رامنتشر کرد. نسخهی نفیس آن شش سال تمام در فهرست کتابهای پرفروش نشریهی اشپیگل قرار داشت و در سال 2002، تمام رکوردهای فروش آلمان را شکست. در نمایشگاه بین المللی فرانکفورت سال 1997، ناشران پائولو با همکاری انتشارات دیوگنس و موسسهی سنت جوردی، یک میهمانی به افتخار پائولو کوئلیو برگزار کردند و در آن، انتشار سراسری و بینالمللی کتاب کوه پنجم را اعلام کردند. درماه مارس 1998، نمایشگاه بزرگی در پاریس برگزار شد و کوه پنجم،به زبانهای مختلف، و توسط ناشران کشورهای مختلف، منتشر شد. پائولو هفت ساعت تمام مشغول امضا کردن کتابهایش بود. همان شب، میهمانی بزرگی به افتخار اودر موزهی لوور برگزار شد که مشاهیر سراسر جهان، درآن میهمانی شرکت داشتند. پائولو در سال 1997 ، کتاب مهمش کتاب راهنمای رزمآور نور را منتشر کرد. این کتاب، مجموعهای ازافکار فلسفی اوست که به کشف رزمآور نور درون هر انسان کمک میکند. این کتاب، تاکنون کتاب مرجع میلیونها خواننده شده است. اول، بومپیانی، ناشر ایتالیایی آن را منتشر کرد که با استقبال زیادی مواجه شد. در سال 1998، باکتاب ورونیکا تصمیم میگیرد بمیرد، به سبک روایی داستانسرایی بازگشت و مورد استقبال منتقدان ادبی قرار گرفت. در ژانویهی سال 2000، اومبرتو اکو، فیلسوف، نویسنده و منتقد ایتالیایی، درمصاحبهای با نشریهی فوکوس گفت: «من از آخرین رمان کوئلیو خوشم آمد. تاثیر عمیقی بر من گذاشت.» و سینئاد اوکانر، درهفتهنامهی ساندی ایندیپندنت، گفت: «ورونیکا تصمیم میگیرد بمیرد، شگفتانگیزترین کتابی است که خواندهام.» پائولو درسال 1998، تور مسافرتی موفقی را پشت سر گذاشت. در بهار به دیدار کشورهای آسیایی رفت و در پائیز، از کشورهای اروپای شرقی دیدن کرد. این سفر از استانبول آغاز و به لاتویا ختم شد. در ماه مارس سال 1999، نشریهی ادبی لیر، پائولو کوئلیو را دومین نویسندهی پرفروش جهان، درسال 1998 اعلام کرد. در سال 1999، جایزهی معتبر کریستال را از انجمن جهانی اقتصاد دریافت کرد و داوران اعلام کردند: « پائولو کوئلیو، بااستفاده از کلام، پیوندی میان فرهنگهای متفاوت برقرار کرده، که اورا سزاوار این جایزه میسازد.» در ماه سپتامبر همان سال، رمان شیطان و دوشیزه پریم،همزمان در ایتالیا، پرتغال، برزیل و ایران منتشر شد. در همان زمان، پائولو اعلام کرد که ازسال 1996، به همراه همسرش، کریستینا اویتیسیکا، موسسهی پائولو کوئلیو را به منظور حمایت از کودکان بیسرپرست و سالمندان بیخانمان برزیلی، تاسیس کرده است. کتاب شیطان و دوشیزه پریم در سال 2001 در بسیاری از کشورهای جهان منتشر شدو درسی کشور درصدر کتابهای پرفروش قرار گرفت.در سال 2001، پائولو، جایزهی بامبی، یکی ازمعتبرترین و قدیمیترین جوایز ادبی آلمان رادریافت کرد. ازنظر هیات داوران، ایمان پائولو به این که سرنوشت و سرانجام هر انسان، این است که سرانجام در این دنیای تاریک، به یک رزمآور نور تبدیل شود، پیامی بسیار عمیق و انسانی است. در اوایل سال 2002، پائولو برای اولین بار به چین سفر کرد و شانگهای،پکن و نانجینگ را دید. در 25 جولای سال 2002، پائولو به عضویت فرهنگستان ادب برزیل انتخاب شد. هدف این فرهنگستان که در ریودوژانیرو مستقر است، حفاظت از فرهنگ و زبان برزیل است. دو روز بعد ازاعلام این انتخاب، پائولو سه هزار نامهی تبریک از سوی خوانندگانش دریافت کرد و مورد توجه تمام مطبوعات کشور قرار گرفت. وقتی از خانهاش بیرون آمد، صدها نفر جلو خانهاش جمع شده بودند و اورا تشویق کردند. هرچند میلیونها خواننده، شیفتهی پائولو هستند، اما اوهمواره مورد انتقاد منتقدان ادبی بوده است. انتخاب او به عضویت فرهنگستان برزیل، در حقیقت نقض نظر این منتقدان بود. در ماه سپتامبر سال 2002، پائولو به روسیه سفر کرد و به شدت تحتتاثیر قرار گرفت. پنج کتاب او، همزمان در فهرست کتابهای پرفروش قرار داشت. شیطان و دوشیزه پریم، کیمیاگر، کتاب راهنمای رزمآور نور، و کوه پنجم. در مدت دو هفته، بیش از 250000 نسخه از کتابهای او در روسیه به فروش رفت. مدیر کتابفروشی ام.د.کا اعلام کرد: «ما هرگز این همه آدم راندیده بودیم که برای امضا گرفتن از یک نویسنده، جمع شده باشند. ما قبلا مراسم امضای کتاب برای آقای بوریس یلتسین و آقای گورپاچف و حتا آقای پوتین برگزار کرده بودیم، اما با این همه استقبال مواجه نشده بود. باورنکردنی است.» در اکتبر سال 2002، پائولو جایزهی هنر پلانتاری را از باشگاه بوداپست در فرانکفورت دریافت کرد و بیل کلینتون، پیام تبریکی برای او فرستاد. پائولو همواره از حمایت بیدریغ و گرم ناشرانش برخوردار بوده است. اما موفقیت او به کتابهایش محدود نمیشود. او درزمینههای فرهنگی و اجتماعی دیگر نیز موفق بوده است. کیمیاگر تاکنون توسط دههاگروه تاتر حرفهای در پنج قارهی جهان، به روی صحنه رفته است و سایر آثار وی همچون ورونیکا تصمیم میگیرد بمیرد، کنار رود پیدرا نشستم و گریستم، و شیطان و دوشیزه پریم نیز تاکنون بر صحنهی تاتر موفق بودهاند. روز چهارشنبه 15 اکتبر سال 2008، پائولو کوئلیو دیپلم رکورد جهانی گینس را به عنوان نویسنده ی زنده ای که یک اثر او به بیشترین تعداد زبان ها منتشر شده است، دریافت کرد. کیمیاگر پائولو کوئلیو تا کنون به 67 زبان و در 160 کشور منتشر شده است. کوئلیو در سال 2003 نیز یک رکورد جهانی دیگر را به نام خود رقم زد: او در یک نشست، کتاب هایش را به 53 زبان برای خوانندگانش از سراسر جهان امضا کرد. + نوشته شده در سه شنبه 19 آبان1388 10:58 توسط سحر |
سلام با امروز میشه 4 روز که از دوستم خبری نیست . 13 آبان شوم گرفتنش و تا حالا خبری نیست ازش . معلوم نیست چند نفر دیگه هم گرفتن که پیدا نیستن .دلم می خواست متنی رو که نوشتم بتونم بذارم تو وبلاگ اما به خاطر اوضایی که هست ترجیح دادم این کارو نکنم دیگه همه می دونیم چی داره می گذره و چیا داره سرمون میاد ، از طرفی مادرم قسمم داد که با سیاست شوخی نکنم وارد دنیای نامردش نشم خوب مادره دیگه ... به خاطر مادرم دستم بسته است و ناچار به سکوت شدم اما این سکوت زیاد دووم نمی آره باید کاری کرد ... دوباه رنگ و بوی خون جای انسانیت رو گرفته ادمایی که تو هر کلمه از حرفاشون از خدا و پیغمبر می گن حالا وحشانه تربن کارها رو دارن انجام میدن . من متاسفم برای اون ادمایی که هنوزم چشماشونو به حقیقت بستن فکراشون منجمد شده است و تهی ! بتازید تا می تونید دوران شما هم به پایان می رسه . سبز باشید + نوشته شده در یکشنبه 17 آبان1388 13:24 توسط سحر |
هنر ندیدن و نشنیدن! هنر ندیدن و نشنیدن! + نوشته شده در چهارشنبه 13 آبان1388 9:43 توسط سحر |
الان که فکر میکنم میبینم تو این دنیای بی در و پیکر اگه ذهنمونو به زندگی کوچیک و نقلی خودمون محدود نکنیم مجبوریم تا همیشه به همه کس و همه چیز الا خودمون فکر کنیم و واسشون غصه بخوریم یا تصمیم بگیریم و خیلی یا های دیگه!!! آقا من میگم یه کاری کنیم. اگه بگم بقیه رو فراموش کنیم و همش به خودمون فکر کنیم که نمیشه،اصلا درست نیست! ولی حداقل می تونیم خودمونو جای اونا نذاریم،میتونیم از دور و فقط به عنوان یه منظره دردناک یا قشنگ بهش نگاه کنیم آخه هرچقدرم بخوایم درک کنیم نمیتونیم.پس بهتره وقتمونو واسه خودمون بذاریم تا اون شخصی که تو زندگی بد یا خوب آورده به شرایط جدید عادت کنه و خلاصه اینکه زندگی کنه خداییش اگه هر کس سرش تو زندگی خودش باشه خیلی از مشکلات مثل دعوا،قتل،طلاق و خیلی چیزای دیگه پیش نمیاد به قول یه دوستی کار دیگه از این حرفا گذشته که بخوایم با یه متن تو وبلاگ مردم و سر عقل بیاریم ولی خب این تنها راهیه که شاید یکم دلمو خنک می کنه (البته جسارت نشه به دوستان در کل عرض میکنم) بله دوستان فوضولی خیلی بد!!! بخدا اگه تو کار هم دخالت نکنیم کسی ازمون ایراد نمیگیره و بلعکس اگه فوضولی کنیم کسی نمیگه طرف آدم حسابیه یا چیزی بارشه!! آخه یکی نیست بگه تو که تو زندگیت انقد مشکل داری چرا تو زندگی مردم سرک می کشی؟؟؟ بابا مگه کسی بهت میگه چیکار بکن یا چیکار نکن؟ بسه دیگه بچسب به زندگیت!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! همین + نوشته شده در شنبه 9 آبان1388 11:45 توسط مونا |
سلام به همه ... حالتون چطوره؟من سحر یا همون دوست ابی هستم که از قبل معرفی شدم!!قرار بود زود تر از اینا بیام اما به دلایلی نشد .شرمنده ... خوشحالم از اینکه با دختر خاله های نارنجی هم کاری میکنم . قرمز.آبی شنیدم در زمان خسرو پرویز گرفتند آدمی را توی تبریز گذشت و روزی آمد نامه از مرد گرفت آن نامه را بانوی پر درد + نوشته شده در پنجشنبه 30 مهر1388 17:28 توسط سحر |
سلام دردیست در درونم از اشک بی صدا تر از غصه بی ریا تر از مرگ اشنا تر پارسال من با امسالم خیلی فرق میکنه،50 روز بعد از فوت خواهرم زمانی که هنوز داغ از دست دادن ماندانا سرد نشده بود بابام از دوری خواهرم بر اثر ایست قلبی رفت پیش خدا از اون موقع من شروع کردم به شعر گفتن چون تنها راهی بود که آرومم میکرد اون دو بیت بالا هم از خودمه این شعرم بعد رفتن بابا و واسه بابا گفتم که به قناری تشبیه شده: شاید این نامه ی اعمال من است که بسان شب تار چشم بر روی من خسته گشود شاید این فلسفه ی بودنم است که همانند سرودی کوتاه آمد و بود و نماند تک قناری دلم قبل از آن شب،شب تار با سرودی کوتاه بال و پر را وا کرد چشم بر روی غم و حسرت بست قبل از آن شب،شب تار و پس از آن هر روز یکی از بال و پرش کم میشد من نمی فهمیدم من امیدم این بود که اگر هم گذرم در دل این شب افتاد باز برمیگردم و قناری دلم را با عشق می برم در دل باغ به تماشای گل و نسرین ها ولی افسوس که آن شب،شب تار تا همیشه دل من را سوزاند عشق من،مرغ دلم را افسرد باغ خشکید به سرمای خزان و من اینجا اکنون جسد مرغ دلم را میگذارم در خاک مرغ افسرد و صد افسوس که من باز تنها شده ام با زجرهای دردناک!!!!! مونا + نوشته شده در دوشنبه 27 مهر1388 11:8 توسط مونا |
دعوايي که بين حافظ و صائب و شهريار بر سر "آن ترک شيرازي" اتفاق افتاده:
به قول حضرت حافظ: و صائب در جواب مي گويد: اگر آن ترک شيرازي به دست آرد دل ما را و شهريار در جواب مي گويد: اگر آن ترک شيرازي به دست آرد دل ما را و دوستي گويد: + نوشته شده در شنبه 18 مهر1388 9:32 توسط افسانه |
|
| ||||||